یادآوری حادثه ای تلخ و کبود.... - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 2:02
نوشته اند که: امیرالمومنین آمد فاطمه اش را به خاک بسپارد. گریست و رو کرد به رسول خدا و گفت: ای رسول خدا، ودیعه گرانبهای تو اینک به سوی تو بازگشت. و آنچه نزد من بود حالا پیش توست. ولی اندوه من همیشگی است و شبهای من به بیداری خواهد گذشت تا اینکه من نیز نزد شما بیایم و آرام بگیرم. ای رسول خدا! از دخترت...
برسد به دست ارباب... - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 19:39
آدم دلش از جا کنده می شود وقتی می بیند همه راه افتاده اند سمت حرم تو... حس خسران عجیبی ست "جا ماندن" ... دلم را میدادم به کدامشان؟... گوشه ی کوله پشتی کدام شان دلم را جا میدادم ببرند برسانند به حرم شما آقا...؟ بدجور دل آدم را می سوزاند این خداحافظی ها...... پ.ن: جا مانده ایم....حوصله ی شرح قصه نیست ...
خواب دیدم رفته ای... - تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 4:03
دوباره آن شب را خواب دیدم... دنبال مقام صاحب الزمان(عج) می گشتم... حوالی حرم تو آقا... انگار قطعه ای از وجودم؛ در کربلای تو جا مانده است.... حواست به خواب های بهم ریخته ام هم هست...نه؟...
مسئلههایِ سخت... - تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 4:10
نشستم سرِ صبر، به جواب سوالم فکرکردم... انگار که مثل صبحهای زمستانی، خیابان شریعتی را برفِنو پرکرده باشد، پشت پنجره یخ کردم... سردم شد... فکرکردم و ردِ تلخِ دردی، پیشانیام را چروک انداخت ؛ قلبم تیر کشید... انگار که با یک چاقوی کوچکِ تیز؛ افتاده باشی به جان نیمکتِ چوبی تنهای آخر کلاس، خط به خط رویش ر...
ولله الحمد - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 10:49
آدم ها؛ با همه ی جغرافیای پیچیده ی ذهنی؛ با همه ی تفاوت نقش و نگاره های دل ها، باز هم ؛ شبیه اند بهم... اصلا ؛ بیا مقدمه ها را کنار بگذاریم؛ میخواستم بگویم آدمی که کنج حرم تو آرام گرفته باشد ، دیگر هیچ جای دیگر آرام نخواهد شد.... حالا هم..تلاطمی افتاده به جانم ، از ایوان طلایی حضرت پدر، تا مسجد کوفه...
برای دخترم - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 10:49
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
...به جای خودم[۱۱] - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:20
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
...به جای خودم[۱۲] - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:20
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم... - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:20
آدم "حدیث کساء" را که می خواند؛ دلش میخواهد وقت هایی که دلش سردش است؛ چادرت گوشه ای جا برای بی قراری هایش داشته باشد... چادرت را بینداز روی دلم مادر... دارد میلرزد.... پ.ن: "جان پناه" یعنی تو !
نگاه ها - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:20
گفت چرا کارهای فلانی رو دوست نداری؟ گفتم چون نگاهش رو دوست ندارم... اگر ذوق و استعدادی هم خدا به آدم داده؛ منصفانه ش اینه که در راه خودش هم استفاده بشه... " هنری که در خدمت دین نباشه ارزش نداره" ....
بطلب تا که فقط سیر نگاهت بکنم... - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:20
من خوشبخت ترین آدم این حوالی ام... که تو رفته ای حرم امام من؛ اولین لحظه ی دیدن گنبد، سلام که داده ای، اشک که راهش را باز کرده سمت چشم هایت؛ مرا یادت آمده است... که سه بار گفته ای "برای فاطمه"... . . . . و سلاحه البکاء... پ.ن: این پست شرح بهترین اسمسی بود که این روزها افتاده روی گوشی ام... ته نوشت: ...
...بگو سر بیاورم - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:19
گفت: تو اینجوری ای که اگر چیزی رو بخوای حاضری بخاطرش سرت رو هم بدی...ولی برسی بهش... راست میگفت...
لطفا درخت نباشید! - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:19
یکی از تمام چیزهایی که شما نمیدانید این است که من در زندگی ام چند دقیقه درخت بوده ام!یک درخت با برگ های قهو ای و نارنجی و زرد...و چشم هایی که بوی قهوه ی سوخته ی ته فنجان را داشت... راستش را بخواهید هنوز حسرت شاخه های خشک و برگ ریزی که نداشتم؛ به دلم مانده است. بعدتر یک توت فرنگی بودم. صورتی صورتی با...

برچسب‌های مرتبط

برسد به دست آهو | برسد به دست | برسد به دست پوران عزیزم | خواب دیدم رفته ای تعبیر آمد میرسی | ولله الحمد | ولله الحمد والمنه رزقت بمولود | ولله الحمد رزقت بمولود | لله الحمد | لله الحمد والمنة رزقت بمولود | لله الحمد والمنة