خرید بک لینک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: سه شنبه 18 آذر 1399 ساعت: 10:11

کلمههایم زیاد بودند، درهم بودند، بهم ریخته بودند.. و من کلافهتر از هر زمان دیگری در زندگیام، نشسته بودم روبرویش... وقتی شنید، جا خورد استاد انگار باورش نمیشد دانشجویی که هرروز همراهش مریضهای بخش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:43

من فکر میکنم همه ی قبرستان های عالم باید دو قسمت داشته باشند، یک قسمت که گرد مرگ را پاشیده اند روی سنگ هایش و قسمت دیگری که هنوز زندگی در آن جریان دارد... *** روی سنگ خانه ات که آب میریختم، آب آرام آرام راه میگرفت سمت پُر کردنِ کلمه های گود و عمیق... قشنگ می نشست به دلِ کلمه ی قرمزِ قبل از اسم ات.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 2:23

صدای گنجشک های بیدارِ هفت صبح، صدای زندگی ست... صدایی که ثابت میکند هیچ چیز به اندازه ای که آدم فکر میکند مهم نیست و دنیا با ما و بی ما به راهش ادامه میدهد... فردا صبح هم دوباره سروصدای گنجشک ها، حیاط را پُر میکند و روز از نو... بی خوابی افتاده به جان چشم هایم! احتمالاً بعدها بتوان در دسته ای ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 2:23

شب بود... از همان شب های شرجی خلیج فارس، که هیچ مهتابی روشنش نمیکرد... دریا در رفت وآمد بود، وقتی برمیگشت موج هایش را میکوبید به تخته سنگ های صبور ساحل....قرار نبود آرام بگیرد... مثل من... همان شب بود که فکرکردم به "همه ی چیزهایی که جایشان خالی ست" و دست از تلاطم نمیکشند... حالا چندسالی گذشته، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 22:56

دیوارهای آجری قشنگی، حرم ات را بغل کرده است، از باب الساعه که وارد شوی، میتوانی چشم هایت را میخکوب کنی به ساعت بالای در، و حرم و گنبد و ایوان طلا را یکجا در آن ببینی... میتوانی نفس بکشی در شهری که هرچه بخواهی، بابا دستِ رد به سینه ات نمیزند... از هوسِ یک ظرف قیمه نجفی گرفته، تا آرزوهای دور و درازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 22:56

"یاشمس الشموس"

خیـ ـال کن
که
غـ ـزالــ ام
بیا
و ضامن
مــن
شو...

•••

پاییز فصل من است...

فصل انار بود

که آمدم

"""

حالا که ترک خورده انارم چه بگویم؟ ...

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 18:56

تا هستی، نمیفهمی...
تا آنجایی و مهمان شان، نمیگذارند بفهمی؛
دور که میشوی؛

وطن ات که دوباره به جای زیر قبه میشود شهر خودت و نمازهایت کامل ؛
تازه میفهمی بابت فراق، جان دادن کم است....

کاش مرا برگردانید....


برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 20:19

دلم نمی آید پرچم سیاه ایام شهادت شما را پایین بیاورم و جمع کنم برای سال بعد.دلم نمی آید لباس مشکی هایم را کنار بگذارم... من حوالی همین روزها؛ دنیا را شناخته ام...تقویم دلم جامانده لای روزهای فاطمیه... همیشه آرزو داشتم در و دیوار خانه ی مان رنگ روضه ی شما را بگیرد حضرت مادر(س)...هیئت و روضه های خانگی را همیشه دوست داشتم... نشد اما...کاش بشود یک روز... فاطمیه امسال هم تمام شد... هرچند؛ کل سال انگار فاطمیه ست... پ.ن: دست مرا بگیر، که آب از سرم گذشت... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 19:43

خب؛ واقعیت این است که من، خواسته یا ناخواسته، به حسی که نسبت به وقایع دارم بیشتر از هزار و یک دلیل مستدل و ثابت شده اعتماد میکنم.بعد از پنج سال پزشکی خواندن، هنوز برایم سخت است بپذیرم "سندروم" میتواند یک نشانگان موقت و گذرا باشد؛ نه یک بیماری همراه با آدم که از اول کنارت متولد شده تا آخرعمر! چون اولین سندرومی که در عمرم شنیده ام؛ سندروم دان بوده و درگیری کروموزومی اش تا آخر عمر! هنوز که هنوز است برایم سخت است بپذیرم هرسال با پاییز شروع نمیشود و مجبورم بخاطر قوانین آدم بزرگ ها قبول کنم هر "سال" با بهار می آید و با زمستان تمام میشود! بچه بودم.تازه یاد گرفته بودم خواندن کلمه ها را! تند تند و پشت سرهم کتاب میخواندم و کلمه هایی که اعراب نداشت را به شیوه ای که ذهنم درست تر تلقی اش میکرد میخواندم و معنی میکردم و رد میشدم. خواندن و رد شدن و رسیدن به ته داستان؛ قطعا ارزش بیشتری داشت تا اینکه سرم را از روی خطوط بلند کنم و از کسی بپرسم فلان کلمه چطوری خوانده میشود و اصلا معنی اش چیست!؟ این شد که تا یک عالمه سال بعدش هنوز نمیتوانستم قبول کنم بقیه درست میگویند و بعضی از کلمه های من غلط اند... مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 19:43

آبروی مان از توست حسین(ع)... *** کلافه ام...گره افتاده به این روزهای قبل از امتحان پره اینترنی؛ با هزار و یک صحبت با این و آن و نامه نگاری های آموزشی هم حل نمیشود...خسته ام...متوسل میشوم به خدای حسین(ع)... رفته ام دفتر معاونت آموزشی؛ منتظرم منشی نامه را مهر کند. اشاره میکند به من و به همکار کناری اش میگوید از بهترین دانشجوهای اینجاست؛ مودب، خوش اخلاق؛ مسئولیت پذیر. تشکر میکنم و فکرمیکنم به ستارالعیوب بودن تو، خدا... *** می روم بیمارستان پیش یکی از اساتید؛ تعجب میکنم که مرا به اسم میشناسد.استاد خوش اخلاقی نبود هیچ وقت. میخندد و میگوید یادم مانده: "نگذاشتم اربعین بری کربلا." لبخند تلخی مینشیند روی لب هایم و فرصت نمیشود بگویم "من لیاقت رفتن نداشتم" وگرنه شورای آموزشی دوهفته بعد نامه زد زائرهای حرم حسین(ع) پاسپورت هایشان را بیاورند تمام غیبت ها موجه است و امتحان های برگزار شده دوباره برگزار میشود... استاد با خوشرویی تمام کارمان را انجام میدهد. آخرش میگوید "اینکه نذاشتم اون روز بری بخاطر خودت بود" می آیم بگویم دلم پای رفتن نداشت...زبانم نمیچرخد به گفتنش... به جایش میگویم "اینکه اون روز به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 19:43

چند خطی درمورد مسجد کوفه نوشته بودم و مناجات حضرت امیر...


همه را پاک کردم...


میخواستم بگویم این "سه شنبه" ای که امروز بود،عجیب مثل جمعه ها بود...


همین...

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:02

شب عاشورا بود...راه را گم کرده بودم..."شاید"... آخر...کسی در کربلای شما، گم نمیشود که...میشود آقا؟... نگران نبودم...دلهره نداشتم...انگار خیالم راحت بود حواست بهم هست... ذکری افتاده بود روی لبم...ذکری مدام... و انگار دیگر هیچ چیزی مهم نبود...مهم نبود چندبار دور حرمت بگردم...مهم نبود یکساعت و خرده ای بگذرد و من هنوز به هتل نرسیده باشم. به خلف مقام صاحب الزمان(عج)... مردها، کفن پوشیده و قمه به دست، رد میشدند؛ آه...عزای شما بود آقا. . . هرچند که... دلم تنگ شده برای "علیه السلام" خالصانه ای که با لهجه ی غلیظ عربی نشست کنار "صاحب الزمان" و از زبان شرطه های آنجا ؛ مسیر را نشانم داد... من بارها خوابش را دیده ام...خواب آوارگی اطراف حرم ات را...خواب آن لحظه هایی که درهای حرم ات بسته بود.... من پشت در ماندن و نرسیدن را زیاد چشیده ام آقا... میشود مرا...دوباره بطلبید حوالی حرم تان؟... که کوله بار هرچه بغض هست را ببندم و بیاورم بدهم امانت داری های دم در... بطلب...قبل از آنکه این بغض ها خفه ام کنند... آخ.....بهترین روزهای عمرم را در عراق تجربه کرده ام... تقویم عمر آدم انگار تقسیم میشود به دوقسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:02

کاش برگردند...

از زیر خروارها خاک و دود...زنده برگردند...

قسم به چشم های منتظر...


پ.ن:
دود...سوختن...در...دیوار...
آخ...حضرت مادر....

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:02

مادر! ببخش از پسرت، پیرهن فقط... خواهر! ببخش... با خبری تلخ آمدم تازه عروسِ حادثه! شرمنده ام اگر با این خبر مراسمتان را به هم زدم... . باور نمیکنم خبری را که داده است! با حجم گریه میرود اما نمیروم... همکار توست، پس تو کجایی که نیستی؟ من تا نبینمت که از اینجا نمیروم! مادر نشسته روی زمین داد میزند: دیدی دوباره یوسفم از چاه برنگشت؟ دیدی سیاوشم وسط شعله مانده است؟ دیدی کسی سلامت از این راه برنگشت؟ نرگس میرفضلی پ.ن:در هیاهوی رفتنت ای کاشجمعه را مبتلا نمی کردی..."مریم قهرمانلو"ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:02

صفحه بندی