... به جای خودم[۱۵]
-
تاریخ: 1399/9/18 ساعت: 10:11
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
تو میروی بسلامت....
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 4:43
کلمههایم زیاد بودند، درهم بودند، بهم ریخته بودند.. و من کلافهتر از هر زمان دیگری در زندگیام، نشسته بودم روبرویش... وقتی شنید، جا خورد استاد انگار باورش نمیشد دانشجویی که هرروز همراهش مریضهای بخش
"تو ولی مرا میشناسی"
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 2:23
من فکر میکنم همه ی قبرستان های عالم باید دو قسمت داشته باشند، یک قسمت که گرد مرگ را پاشیده اند روی سنگ هایش و قسمت دیگری که هنوز زندگی در آن جریان دارد... *** روی سنگ خانه ات که آب میریختم، آب آرام آرام راه میگرفت سمت پُر کردنِ کلمه های گود و عمیق... قشنگ می نشست به دلِ کلمه ی قرمزِ قبل از اسم ات.
صدای هفت صبح
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 2:23
صدای گنجشک های بیدارِ هفت صبح، صدای زندگی ست... صدایی که ثابت میکند هیچ چیز به اندازه ای که آدم فکر میکند مهم نیست و دنیا با ما و بی ما به راهش ادامه میدهد... فردا صبح هم دوباره سروصدای گنجشک ها، حیاط را پُر میکند و روز از نو... بی خوابی افتاده به جان چشم هایم! احتمالاً بعدها بتوان در دسته ای از
سهم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه...
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 22:56
شب بود... از همان شب های شرجی خلیج فارس، که هیچ مهتابی روشنش نمیکرد... دریا در رفت وآمد بود، وقتی برمیگشت موج هایش را میکوبید به تخته سنگ های صبور ساحل....قرار نبود آرام بگیرد... مثل من... همان شب بود که فکرکردم به "همه ی چیزهایی که جایشان خالی ست" و دست از تلاطم نمیکشند... حالا چندسالی گذشته،
ناگهان آسمان ترک برداشت...
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 22:56
دیوارهای آجری قشنگی، حرم ات را بغل کرده است، از باب الساعه که وارد شوی، میتوانی چشم هایت را میخکوب کنی به ساعت بالای در، و حرم و گنبد و ایوان طلا را یکجا در آن ببینی... میتوانی نفس بکشی در شهری که هرچه بخواهی، بابا دستِ رد به سینه ات نمیزند... از هوسِ یک ظرف قیمه نجفی گرفته، تا آرزوهای دور و دراز
....از تو کجا گریزم؟
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:56
"یاشمس الشموس"خیـ ـال کنکهغـ ـزالــ امبیاو ضامنمــنشو...•••پاییز فصل من است...فصل انار بودکه آمدم"""حالا که ترک خورده انارم چه بگویم؟ ...
و سجیتکم الکرم ...
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 20:19
تا هستی، نمیفهمی...تا آنجایی و مهمان شان، نمیگذارند بفهمی؛ دور که میشوی؛ وطن ات که دوباره به جای زیر قبه میشود شهر خودت و نمازهایت کامل ؛ تازه میفهمی بابت فراق، جان دادن کم است.... کاش مرا برگردانید....
سیاهی پرچم ها...
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 19:43
دلم نمی آید پرچم سیاه ایام شهادت شما را پایین بیاورم و جمع کنم برای سال بعد.دلم نمی آید لباس مشکی هایم را کنار بگذارم... من حوالی همین روزها؛ دنیا را شناخته ام...تقویم دلم جامانده لای روزهای فاطمیه... همیشه آرزو داشتم در و دیوار خانه ی مان رنگ روضه ی شما را بگیرد حضرت مادر(س)...هیئت و روضه های خانگی...
سندروم حسی-احساسی
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 19:43
خب؛ واقعیت این است که من، خواسته یا ناخواسته، به حسی که نسبت به وقایع دارم بیشتر از هزار و یک دلیل مستدل و ثابت شده اعتماد میکنم.بعد از پنج سال پزشکی خواندن، هنوز برایم سخت است بپذیرم "سندروم" میتواند یک نشانگان موقت و گذرا باشد؛ نه یک بیماری همراه با آدم که از اول کنارت متولد شده تا آخرعمر! چون اول...
خدای حسین(علیه السلام)
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 19:43
آبروی مان از توست حسین(ع)... *** کلافه ام...گره افتاده به این روزهای قبل از امتحان پره اینترنی؛ با هزار و یک صحبت با این و آن و نامه نگاری های آموزشی هم حل نمیشود...خسته ام...متوسل میشوم به خدای حسین(ع)... رفته ام دفتر معاونت آموزشی؛ منتظرم منشی نامه را مهر کند. اشاره میکند به من و به همکار کناری اش...
اللهم انی اسئلک الامان...
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 2:02
چند خطی درمورد مسجد کوفه نوشته بودم و مناجات حضرت امیر... همه را پاک کردم... میخواستم بگویم این "سه شنبه" ای که امروز بود،عجیب مثل جمعه ها بود... همین...
ابکی علی نفسی...
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 2:02
شب عاشورا بود...راه را گم کرده بودم..."شاید"... آخر...کسی در کربلای شما، گم نمیشود که...میشود آقا؟... نگران نبودم...دلهره نداشتم...انگار خیالم راحت بود حواست بهم هست... ذکری افتاده بود روی لبم...ذکری مدام... و انگار دیگر هیچ چیزی مهم نبود...مهم نبود چندبار دور حرمت بگردم...مهم نبود یکساعت و خرده ای ...
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم...؟
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 2:02
کاش برگردند... از زیر خروارها خاک و دود...زنده برگردند... قسم به چشم های منتظر... پ.ن: دود...سوختن...در...دیوار... آخ...حضرت مادر....
تعجیل کن بخاطر صدها هزار زخم ...
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 2:02
مادر! ببخش از پسرت، پیرهن فقط... خواهر! ببخش... با خبری تلخ آمدم تازه عروسِ حادثه! شرمنده ام اگر با این خبر مراسمتان را به هم زدم... . باور نمیکنم خبری را که داده است! با حجم گریه میرود اما نمیروم... همکار توست، پس تو کجایی که نیستی؟ من تا نبینمت که از اینجا نمیروم! مادر نشسته روی زمین داد میزند: دی...
جمعه را مبتلا نمیکردی...
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 2:02
هم خیمه های کربلا...هم مادر و در ما خاطرات خوبی از آتش نداریم ... "نفیسه سادات موسوی" غروب جمعه اگر پر از بغض نباشد، چه کند پس؟... پ.ن: پخش کرده اند که بیایید جهت همدردی امروز برویم مقابل پایگاه های آتش نشانی شمع روشن کنیم و ابراز همدردی کنیم !! اوج غلیان احساسات بدون تعقل! تجمع مقابل مراکزی که سازم...
تو مشغولِ مردن ات بودی*
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 2:02
وقتی پنجرهی کوچکی روی دسکتاپ باز شد و ازم پرسید "مطمئنی میخوای حذف کنی؟" ؛ "Are you sure"? را طوری پرسید که فکرکردم خیره شده در مردمکِ مشکیِ چشم هایم و منتظر است هرلحظه بگویم "نه" . از آن "نه"هایِ کوتاهِ صامت؛ ولی عمیق. "Yes" را زدم و گذاشتم اکانت و اسم و فامیلم، حذف شود از تمام خاطراتِ لحظه به لحظه...
میراث گرفتگی ابرها...
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 2:02
استاد روی نگاهم که به کاغذهای روی میزش خیره مانده دقیق میشود و میپرسد مطمئنید خانم "سین"؟! پروژه را ببندیم؟ میگویم بله و خودم هم ته دلم میدانم که مطمئن نیستم! خودکارش را میگذارد روی میز؛ سر میخورد، نزدیک است بیفتد روی سرامیک های کف زمین؛ که نگهش میدارم. استاد دارد درمورد تبدیل موضوع پایان نامه به طر...
فاصلهی بین داشتن و نداشتن
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 2:02
نشستهام تویِ راهروی بیمارستان، که بلندگو "کد 99" را اعلام میکند. "کد 99 بخش اطفال" کد 99 یعنی احتضار...یعنی فاصلهی بین مرگ و زندگی؛ فاصلهی بینِ داشتن و نداشتن آدمها. کادر مربوطه میدَوَند سمت بخش اطفال؛ می دوند برای احیای قلبی-ریوی؛ میدوند برای آن که شاید بتوان رفتهای را به زندگی برگرداند؛ به این دنی...
چکه های فکر
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 2:02
در زندگی هر آدمی؛ فکرهایی هست که هرلحظه مثل یک شیر آب هرز شده، چکه چکه می افتد روی مغز آدم...چک چک... بدتر از همه اینکه بغضی مدت ها خانه کرده باشد توی گلویت و هرلحظه تنگ تر شود و راه نفس را بیشتر ببندد... از شر هردویش؛ باید به خدا پناه برد...