
دیوارهای آجری قشنگی، حرم ات را بغل کرده است، از باب الساعه که وارد شوی، میتوانی چشم هایت را میخکوب کنی به ساعت بالای در، و حرم و گنبد و ایوان طلا را یکجا در آن ببینی... میتوانی نفس بکشی در شهری که هرچه بخواهی، بابا دستِ رد به سینه ات نمیزند... از هوسِ یک ظرف قیمه نجفی گرفته، تا آرزوهای دور و دراز...
ادامه مطلب
دلم نمی آید پرچم سیاه ایام شهادت شما را پایین بیاورم و جمع کنم برای سال بعد.دلم نمی آید لباس مشکی هایم را کنار بگذارم... من حوالی همین روزها؛ دنیا را شناخته ام...تقویم دلم جامانده لای روزهای فاطمیه... همیشه آرزو داشتم در و دیوار خانه ی مان رنگ روضه ی شما را بگیرد حضرت مادر(س)...هیئت و روضه های خانگی را همیشه دوست داشتم... نشد اما...کاش بشود یک روز... فاطمیه امسال هم تمام شد... هرچند؛ کل سال انگار فاطمیه ست... پ.ن: دست مرا بگیر، که آب از سرم گذشت... ...
ادامه مطلب
مادر! ببخش از پسرت، پیرهن فقط... خواهر! ببخش... با خبری تلخ آمدم تازه عروسِ حادثه! شرمنده ام اگر با این خبر مراسمتان را به هم زدم... . باور نمیکنم خبری را که داده است! با حجم گریه میرود اما نمیروم... همکار توست، پس تو کجایی که نیستی؟ من تا نبینمت که از اینجا نمیروم! مادر نشسته روی زمین داد میزند: دیدی دوباره یوسفم از چاه برنگشت؟ دیدی سیاوشم وسط شعله مانده است؟ دیدی کسی سلامت از این راه برنگشت؟ نرگس میرفضلی پ.ن:در هیاهوی رفتنت ای کاشجمعه را مبتلا نمی کردی..."مریم قهرمانلو"...
ادامه مطلب
استاد روی نگاهم که به کاغذهای روی میزش خیره مانده دقیق میشود و میپرسد مطمئنید خانم "سین"؟! پروژه را ببندیم؟ میگویم بله و خودم هم ته دلم میدانم که مطمئن نیستم! خودکارش را میگذارد روی میز؛ سر میخورد، نزدیک است بیفتد روی سرامیک های کف زمین؛ که نگهش میدارم. استاد دارد درمورد تبدیل موضوع پایان نامه به طرح و مقاله و هماهنگی با سایر اساتید صحبت میکند و من حواسم به جزئیات حرف هایش نیست... حواسم به خودکاری ست که دوباره دارد سر میخورد....دارد می افتد... حس زمین خوردن را دارم...حس زمین خوردن درست لبه ی پرتگاهی که چندسانت آن طرف ترش معنی سقوط میدهد! خودکار می افتد، دوباره برش میدارم، میگذارمش یک جای مناسب و خداحافظی میکنم. توی راه فکرمیکنم به روزهایی که گذشت و من را به شروع ششمین سال تحصیلی ام رساند؛ هم...
ادامه مطلب
در زندگی هر آدمی؛فکرهایی هست که هرلحظه مثل یک شیر آب هرز شده،چکه چکه می افتد روی مغز آدم...چک چک... بدتر از همه اینکه بغضی مدت ها خانه کرده باشد توی گلویت و هرلحظه تنگ تر شود و راه نفس را بیشتر ببندد... از شر هردویش؛ باید به خدا پناه برد......
ادامه مطلب
نشستم سرِ صبر، به جواب سوالم فکرکردم... انگار که مثل صبحهای زمستانی، خیابان شریعتی را برفِنو پرکرده باشد، پشت پنجره یخ کردم... سردم شد... فکرکردم و ردِ تلخِ دردی، پیشانیام را چروک انداخت ؛ قلبم تیر کشید... انگار که با یک چاقوی کوچکِ تیز؛ افتاده باشی به جان نیمکتِ چوبی تنهای آخر کلاس، خط به خط رویش را بتراشی...و بنویسی... مثل همان نمیکت...بیچاره دلی که...افتاده دستت... فکر کردم به جوابش... و دلم خواست خم به ابرو نیاورم... مثل همه ی وقتهایی که سعی کردهام غرورم، مهمتر از اشکهایم باشد... اتفاقی نیفتاده است... فقط... شیارهای زخمی قلبم؛ درد میکند... ...
ادامه مطلب
گفت چرا کارهای فلانی رو دوست نداری؟ گفتم چون نگاهش رو دوست ندارم... اگر ذوق و استعدادی هم خدا به آدم داده؛ منصفانه ش اینه که در راه خودش هم استفاده بشه... " هنری که در خدمت دین نباشه ارزش نداره" .......
ادامه مطلب
من خوشبخت ترین آدم این حوالی ام... که تو رفته ای حرم امام من؛ اولین لحظه ی دیدن گنبد، سلام که داده ای، اشک که راهش را باز کرده سمت چشم هایت؛ مرا یادت آمده است... که سه بار گفته ای "برای فاطمه"... . . . . و سلاحه البکاء... پ.ن: این پست شرح بهترین اسمسی بود که این روزها افتاده روی گوشی ام... ته نوشت: آدم باید بیاید بنشیند صحن جمهوری...بی قراری هایش را بگذارد جلوی ازدحام پنجره فولادت و برود... ...
ادامه مطلب